تبليغاتX
H O R I Z O N - لابلای خُماری های بهـــارانه ! ..

H O R I Z O N

انتهای بی نهایت

لابلای خُماری های بهـــارانه ! ..


شاید حوصله نکنی ، دارم حساب کتاب می کنم !
راستش یه وقتایی از سال میرم سراغ ناگفتنی هایی که ذاتا ً ناگفتنی اند اما گاهی باید گفته بشن تا با نظم دادنشون بتونم سبکتر به استقبال روزهای باقیمونده از سال برم .. هر چند ابتدای سالیم .. اما خب اکثرش کهنه شده از سال قبل ِ .. ماههای آخر ، روزهای آخر .. { کمی مکث و یک آه نصفه نیمه } .. نمیدونم ! .. { و تبسمی که به سکوت ختم میشه } ..

تمام اینها در گوشه گوشه ی ذهنم جایی برای خودشون دارند ؛
نوشتنی هایی که در ذهنم علامت زده بودم ! .. بعضی هاشون مشمول گذشت زمان شدند و خط خوردند ، بعضی های دیگه زمان مسبب بوجود اومدنشون بود و همچنان که هست جاودان موندند ..

اینکه کدام از این علامتها بر دیگری ارجحیت دارد ؟ .. حقیقتا ً توی این مقطع زمانی که ذهنم تا حدودی باز خواب رفته ، تقریبا ً هیچکدام ! .. چون هر کدومشون به اندازه ی همه ی اون سهمی که در زندگیم دارند ، فکر ، وقت ، احساس و اندیشه م رو به خودشون اختصاص میدن .. چرا هم میگم فکر هم اندیشه ؟!  .. چون تک تک این موضوعات برای من فکرهایی هستند که باید درشون اندیشه کنم ! .. ( عجب توضیح شفافی !!! )


بذار از یه خوبش شروع کنم تا اگه از خستگیها خسته شدم به هوای این دو سه خط ، خستگیم در بره ! .. /

یک انسان خوب ،
خیلی خوب ،
یه دوست ،
اما یه ذره فرق داره ..
 هم قدمت دوستیم باهاش کمتره هم اینم که نوعش فرق داره .. شاید واسه همین شده جزو نا گفتنی ها ! ..اما این آدم یکی از دوستای خیلی خوب ِ من که هیچوقت فرصت نشد رسما ً ازش بخاطر تمام همراهیهاش تشکر کنم .. ممنونم ازش  .. مهربونی ، پاک بودن و تواضعش رو ستایش می کنم ، همیشه ! . برای من یکی از آدمهای قابل اعتماد روزگارم به حساب میاد .. یه جمله بهش بگم ؟ .. " مممم .. میدونی همه ی ردپاهات تو دلم مونده ولی پلی برای رسیدن ندارم "

دومین چیز یه چیزیه که خیلی باعث شده دلم بگیره .. به من عملا ً هیچ ربط مستقیمی نداره ، نه مستقیم نه غیرمستقیم که بخواد حال من گرفته باشه .. اما خب یه جورایی انگار تعلق خاطر داشته باشم به این قضیه ، دوس نداشتم این اتفاق میفتاد .. اما افتاد .. شدت گرفت و حالمو بیشتر گرفت .. فقط دعا میکنم آخری داشته باشه و آخرش ختم به خوبی بشه

سومین چیزو علامت زده بودم که یادم باشه ، یادت بمونه ؛ بعد از صداقت مهمترین رکن زندگی من اعتماد ِ .. برای من این دو از هم نشئت میگیرند و بدون هم معنایی ندارند ../ اگر احساسش نکنم جرقه ای از هیچ چیز برای من زده نخواهد شد ! و روزی که از بین بره همه چیز برای من تموم شده ست ، اگر اعتمادم رو به یک عشق ، به یک دوست و یا در یک کار از دست بدم دیگه اون ارزش و اهمییت برای من قابل برگشت نخواهد بود .. اگر نخوام بگم  «هرگز»  باید بگم بعد از اون سخت و به ندرت اتفاق میفته که همه چیز به حالت اول برگرده . امیدوارم هیچوقت این اتفاق نیفته . اما خب میدونی ، اعتماد از هر تعهدی برای من بالاتره .. نه فقط در رابطه با دیگران یا ناشناخته ها .. نه ! اولین کسی که پروژه ی اعتماد روش پیاده میشه خودمم .. توی هر کار یا رابطه ای به نظرم آدمی در درجه ی اول باید به خودش مطمئن باشه تا بدونه داره چی کار میکنه و بتونه مسئولیتی رو در حد توانش بپذیره و از عهده ی اون بربیاد .. نمیدونم ایده آلیستی به نظر میاد یا تخیلی اما اعتماد آخرین حدی ِ که بهش میرسم و وقتی رسیدم همه چیز شروع میشه ..

یادت موند ؟ .. اگه خواستی اعتماد ُ بیشتر برات باز میکنم تا تعاریفمون قاطی نشه


راستی ! من دارم با « تــو » ی خواننده درددل میکنما  ، فکر نکنی مخاطب خاص داره ، نه !


چهارم اینکه .. سال 85 قشنگ بود البته اگه دو ماه و ده روز آخرشو در نظر نگیری چون ماتمش روز اول عیدی هم که جای بابابزرگ برای همیشه خالی بود ، باز گلومو گرفت و آخر شب بغضمو حسابی ترکوند .. عید نوروز امسال بدون عیدی گرفتن از دست خودش ، خنده های قشنگش ، شعرهای دوست داشتنی ش و صفای دلش ، لوس و بی مزه بود .. امسال یک چیز اساسی کم بود .. خیلی هم تابلو بود .. رسم ِ روزگار ِ دیگه .. کاریش نمیشه کرد .. اما ای کاش بود .. روحش شاد

آها .. راستی گفتم سال 85 قشنگ بود ؟ .. آره ، چون قشنگ شروع کرده بودمش و بی صبرانه منتظرش بودم .. از آخرین روزهای اسفند  به استقبال بهارش رفتم .. همه چیز انرژی مثبت داشت حتی گلهای باغچه .. اما امسال اونجوری نشد ، یعنی من کوتاهی کردم .. آره در باور این بیت : « زندگی ترکیب شادی با غم است ، دوست دارم من این ترکیب را » کوتاهی کردم ..

اگه یک ماه بهار رو از دست ندم شاید دوباره بتونم .. / به امید خدا

پنجم .. پنجم اینکه نمیدونم 13ام بود ، 14ام بود یا 15ام اسفند .. نمیدونم و این بد ِ که نمیدونم چون تا 17 ام هم میدونستم .. اما حالا نه دیگه ! ..


تا همینجارو داشته باش .. میدونم خیلی مبهم نوشتم ، علامتهای من فقط در حد علامت بودند و بس ! .. برای همین اینجا نوشتم نه اونور !

اونور نوشتم که : بهــــار را باور کن !
و اکنون نیاز دارم به خودم بگم : بهـــار را دریاب ! .. باران را بچسب ! .. روحت رو تازه کن .. مجالی نیست جز برای زیستن ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:28  توسط horizon  | 

<BLOGFA>